|
محمدِمامان اینجا مامانِ محمد از محمدِمامان مینویسه........
| ||
|
سلااااااااااااااام
سال نو مبارک. امروز می خوام بازم از ماجراهای پیش دبستانی محمد براتون بنویسم : 1 : وقتی محمد کوچیکتر بود خاله های مهدکودک برای کنترل بچه های کلاس بهشون گفته بودن که ماماناتون یه دوربین دارن که باهاش شما رو می بینن. این باور هنوز هم تو ذهن محمد وجود داره و چون گاهی اوقات به دردم می خوره درصدد نقضش نیستم. مثلا وقتی میدونم تو مهدکودک یه کار بد انجام داده بهش میگم : من امروز با دوربینم دیدمت اما دلم می خواد خودت برام تعریف کنی که چی شد. اونم اینقدر وجود دوربینو باور داره که با تمام زرنگیش خودشو لو میده و همه چیزو برام تعریف می کنه.............. یه بار که با کاپشن جدیدش داشت می رفت مهدکودک، دم در مهد ازش خداحافظی کردم و بهش گفتم : محمد! کاپشنت رو تا کن بذار تو جا میزی تا خراب نشه. گفت : باشه، مامان تو خودت با دوربینت ببین من که همین کار رو کردم. هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که برگشت و گفت : مامان! دیگه از من نپرس، خودت ببین، چون ممکنه من بهت دروغ بگم. خب اینم حرفیه واسه خودش و نشون میده که دوربین من اینقدرام دقیق کار نمی کنه............ اما با این حال این اواخر محمد بدجوری دنبال کشف دوربین منه و بارها ازم پرسیده که دوربینت کجاست؟ منم هر بار یه جوری می پیچونمش تا اینکه یه روز رو زمین نشسته بودم و سرم پائین بود، محمد از تو اتاق اومد بیرون و با دیدن من تو اون حالت گفت : مامان! من دوربینتو دیدم، سرتو که آوردی پایین دیدمش!!!!!!! مسلما اونم حق داره منو بپیچونه............. 2 : قبل از اینکه محمد بره پیش دبستانی از قول مدیر مهدکودک شنیده بودم که تو کلاس محمد اینا، نازنین و دینا بیشتر جنبه ریاست طلبی دارند تا اینکه چند وقت پیش(وقتی محمد به پیش دبستانی رفت) یه روز محمد بهم گفت : مامان! ما که اومدیم پیش دبستانی قدرت نازنین اینا رو ازشون گرفتیم. پرسیدم : نازنین و کی؟ گفت : دینا. بعد پنج تا انگشت دست راستشو دور انگشت اشاره ی دست چپش حلقه کرد و ادامه داد : ما نازنینو تو محاصله ی خودمون آوردیم. پرسیدم : شماها یعنی کی؟ درحالیکه انگشتای حلقه شده ش رو یکی یکی باز می کرد، جواب داد : رهام، محمدحسین، علی اکبر، محمد، مهربد، پنج نفر به یک نفر!!!!!!! خیلی خودمو کنترل کردم تا نخندم و اون بتونه حرفشو ادامه بده. ازش پرسیدم : یعنی چی قدرتشو ازش گرفتین؟ گفت : یعنی ما هر چی داشتیم اون می گفتم من می خوام، حالا که اومدیم پیش دبستانی محاصله ش کردیم، حالا دینام داره مغروریشو نشون میده باید اونم یه کاریش بکنیم!!!!!!! وقتی دیدم پسرای کلاس اینقدر دل پردردی از نازنین و دینا دارند دیگه چیزی نگفتم.............. 3 : از اونجائیکه من از قماش مردعنکبوتی و بتمن و ......... شدیدا بیزارم، در این موارد با محمد مخالفت می کنم. البته اونم بهشون علاقه نداره و در حال حاضر فقط بن تن رو دوست داره اونم در محدوده ی تشخیص و رضایت من. یه روز بهم گفت : مامان! رهام میگه اگه می خوای مامانت سیدی بن تنِ هفتو برات بخره، هشت روز باهاش قهر کن، من گفتم نه رهام مامانم بن تن دوست نداره برام نمی خره(بیچاره باورش شده اینه سرنوشتش). البته این اواخر محمد چشم منو دور دید و آقای همسر رو راضی کرد تا جدیدترین ورژن رو براش بخره............... 4 : یه روز محمد بهم گفت : مامان! ما وقتی کار بد می کنیم خاله ما رو از کلاس خارج می کنه(منظورش اخراجه)، می بره کلاس نینیا. پرسیدم : تو هم تا حالا اخراج شدی؟ گفت : نه، فقط یه بار خاله منو و رهامو گذاشت در کلاس وایسیم، از فعالیت کلاسی محروم شدیم. دوباره پرسیدم : یعنی شما رو تا حالا نبردن کلاس نینیا؟ جواب داد : نه، اما علی اکبرو اوووووووووووووووه هزاربار بردن!!!!!!!! 5 : بچه های پیش دبستانی در ازای انجام بعضی از تکالیف، از خاله شیرین(مربیشون) ستاره دریافت می کنند و وقتی ستاره هاشون ۵ تا بشه از جعبه ی شادی جایزه می گیرند(البته محمد کاملا حواسش به ستاره های خودش و رقیباش هست). یکی از این تکالیف، بردن قصه به کلاسه، یعنی خاله شیرین یه قصه رو برای بچه ها تعریف می کنه تا وقتی اومدن خونه واسه مامانشون تعریف کنند و مامان هم قصه رو بنویسه و بچه یه نقاشی مرتبط با اون بکشه و روز بعد به خاله شیرین تحویل بده و ستاره دریافت کنه......... یکی از روزا محمد قصه شو برد تا به خاله شیرین تحویل بده و با دریافت پنجمین ستاره، بتونه از جعبه شادی جایزه بگیره. وقتی از مهدکودک برگشتیم بهم گفت : مامان! امروز با بدبختی تونستم به جایزه برسم. پرسیدم : چرا؟ گفت : آخه قصه مو گذاشتم رو میز که بدم به خاله اما نبود، هرچی گشتم پیداش نکردم، بعد خاله شیرین تو ورقه ها نگاه کرد دید از من گرفته حواسش نبود............ پرسیدم خاله شیرین مهربونه؟ گفت : آره، اما بقیه خاله ها رو فقط دارم تحمل می کنم!!!!!!! 6 : یکی دیگه از تکالیف پیش دبستانی اینه که وقتی بچه ها یه نشانه ی جدید یاد می گیرند باید به کمک مامانا از تو مجله و روزنامه 10 تا از شکلهایی که اون نشانه رو دارند پیدا کنند و تو دفترشون بچسبونند. روزی که نشانه ی مورد نظر "م" بود، من شکلها رو می بریدم و محمد می چسبوند. بعد از چسبوندن چند تا شکل، شکل یه مداد و قلمو رو بهش دادم که بچسبونه. از اونجائیکه نمی تونست این شکلهای دراز رو راحت بچسبونه بهم گفت : مامان! اینقدر چیزای دراز نده من بچسبونم، بهم استرس وارد میشه!!!!!!! 7 : کشیدن شکل نشانه ی جدید تو دفتر و تزئین اون هم یکی دیگه از تکالیف پیش دبستانیه. روزی که محمد نشانه ی "ر" رو یاد گرفت، تصمیم گرفتیم با پولک، کار تزئین رو انجام بدیم. من پشت پولکها رو چسب می زدم و محمد با دقت می چسبوند. وقتی یه کم کارش جلو رفت و قشنگ شد بهم گفت : مامان! منو نیما تو تزئین خلاقیم. گفتم : تو و نیما تو تزئین چی هستین؟ گفت : خلاقیم!!!!!!!! 8 : یه بار محمد داشت برای آدینه ی هفتگی، عکس یه پسربچه رو رنگ آمیزی می کرد. وقتی کارش تموم شد از رنگ آمیزیش خیلی خوشش اومد و بهم گفت : مامان! ببین چه رنگ زیبایی به خودش گرفت!!!!!!!!! 9 : محمد تو پیش دبستانی، علوم و ریاضی هم یاد می گیره. روزی که خاله شیرین حواس پنجگانه رو آموزش داد، محمد بهم گفت : مامان! ما یه چیزی تو دستمون داریم که می تونیم باهاش بفهمیم چی نرمه چی زبره بهش میگن لاسمه. گفتم : منظورت حس لامسه است؟؟؟؟؟؟ بعد از مدتها یاد تلفظهای غلط و غولوط گذشته ش افتادم و این برام خیلی شیرین بود............... 10 : یه بار که محمد داشت اعداد رو می نوشت، وقتی به عدد "4"رسید بهم گفت : مامان! رهام خیلی بی دقته، فقط می خواد تُن تُن بنویسه تموم شه، مثلا 4 رو اینجوری می نویسه(با اشاره دست برام توضیح می داد)، خب اینجوری همش کج میشه. گفتم : آره، باید با دقت بنویسین. گفت : شانس آوردی منو به دنیا آوردی، اگه رهامو به دنیا میاوردی همش باید سرش داد می زدی اعصابت خورد می شد!!!!!!!!! حتما از این ماجراهایی که براتون تعریف کردم کاملا متوجه شدید که آقای همسر در نظارت برای انجام تکالیف محمد هیچگونه نقشی نداره و همون یکی دو باری که این وظیفه رو بهش محول کردم حسابی خرابکاری کرد و من مجبور شدم خودم وارد عمل بشم. نمی دونم شاید آقای همسر منتظره تا محمد بزرگ بشه و بهش انتگرال یاد بده.............. اما با همه ی این تفاسیر، محمد از اینکه می دید فقط من تو انجام تکالیف کمکش می کنم متعجب بود و یه روز از آقای همسر پرسید : بابا! تو بلد نیستی بخونی؟(منظورش خوندن و نوشتن بود) آقای همسر جواب داد : چرا، بلدم. محمد پرسید : پس چرا همیشه مامان آدینه مو می خونه من انجام میدم، تو چرا نمی خونی من انجام بدم؟ آقای همسر گفت : آخه من و مامان کارا رو تقسیم کردیم. محمد دوباره پرسید : تو چه کارایی رو می کنی؟ آقای همسر جواب داد : من خریدا رو انجام میدم ،مامان به درسای تو می رسه............. حالا من هرچی فکر می کنم یادم نمیاد همچین تقسیم کاری انجام داده باشم!!!!!!!! خدانگهدار [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ ] [ مامان محمد ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||